جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
.:. قصر بهرام .:.
سلام ...
گزارشی که می خونید گزارش مختصری از شب رصدی به " قصر بهرام" یا پارک ملی کویر واقع در گرمسار است :
ساعت 12 روز پنج شنبه 30 /1 / 1386 بود که اتوبوس ما که شامل 40 تن از دانشجویان دختر دانشگاه¸ به همراه آقای امینی (همراه تلسکوپ ) و خانم حسینی بود ; از دانشگاه حرکت کرد . با اینکه قرار بود دانشگاه اتوبوس خوبی رو در اختیار ما بذاره تا هم بتونه در جاده خاکی بره و هم با توجه به طولانی بودن مسیر بچه ها کمتر اذیت بشن ولی اتوبوس چندان تعریفی نداشت حال نحوه ی برخورد راننده ی اتوبوس با ما بماند ...
ساعت نزدیک 3 بود که بالاخره " الآن می رسیم" ما به حقیقت پیوست ؟؟؟ آخه با آقای ثناعی که به عنوان کارشناس قرار بود گروه ما رو همراهی کنن و دیگر دوستان ( خانم های ص و بچه های فرهنگسرا خاوران) ساعت 1:30 سه راه افسریه قرار داشتیم و ...
بعد از پیوستن دو گروه به یکدیگر راه افتادیم .
راننده ی مینی بوس خیلی تند می رفت و راننده ی ما هم به تبعیت از اون تند می رفت ¸ تا جائی که یه پراید جلوی ماشین ما پیچید و راننده نتونست ترمز بگیره و ما تصادف کردیم ¸ چمشتون روز بد نبینه ¸ که از اینجا به بعد راننده ی خوش اخلاق ما¸ خوش اخلاق تر شد و مدام غر می زد که : هی می گین تند برو ... دیدین آخر پراید بهمون زد ...

نزدیک پاکدشت بودیم که برای خوندن نماز نگه داشتن ...
همین جا بود که راننده ی اتوبوس ما فهمید مقداری از مسیر خاکی هست و سر ناسازگاری رو برداشت و مرتبا قسم می خورد که من توی جاده خاکی نمی تونم برم و خدا شاهده من که اصلاً خاکی برو نیستم، ماشینم نمی کشه، 10 کیلومتر نمی تونم برم چه برسه به 60 کیلومتر و ....
ما با کمک لیدر گروه فرهنگسرای خاوران و آقای ثناعی و دیگر دوستان بالاخره بعد از کلی مخ زدن تونستیم راننده رو راضی کنیم که به مسیر خودس ادامه بده ( می دونید که حرف پول که بیاد وسط!! .... )
ثانیه به ثانیه غر زدنهای راننده بیشتر می شد ....
رسیدیم به یه سراشیبی خیلی تند که راننده قسم می خورد نمی تونه بیاد پائین و کلی می غز زد و حتی به ثناعی هم لیچارد می گفت : که اون حالیش نیست و اومده راهنما شده ؟! اصلا شماها مگه عقل ندارین که می رید تو بیابون و ... و حتی نزدیک بود توی گوش آقای ثناعی هم بزنه ...
بچه ها همه از اتوبوس پیاده شدن ...
همه کلی ترسیده بودیم و نگران بودیم که بالاخره چی می شه ... خلاصه با کلی خواهش و تمنا قرار شد یه بار امتحان کنه .
با اینکه اگزوز ماشین ترک برداشت ( خدا رو شکر راننده متوجه نشد ) بالاخره ماشین پائین اومد ... و همه سوار شدیم و راه افتادیم

کم کم بچه ها خسته شدن .. با کلی ترفند که بلد بودیم ( شعر خوندن و پانتومین بازی کرن ) اونا رو مشغول کردیم.
تا بالاخره ساعت8:30 شب رسیدیم


بعد از خوندن نماز و خوردن شام ساعت حدودا 9 بود که برای شروع کاری رصدی به پشت بام کاروان سرا رفتیم ...

بچه ها تا صبح دور وبر تلسکوپ بودن و آقای ثناعی و دیگر دوستان به سوالهای بچه ها جواب می دادن و صور فلکی مختلف رو به بچه ها نشون می دادن...
با توجه به اینکه اکثر بچه ها فیزیکی نبودن و فقط به خاطر اسم رصد اومده بودن ولی تا صبح بیدار بودن و حسابی کار کردن و حرف زدن ...
بعد از طلوع و خوندن نماز صبح و گرفتن چند عکس دسته جمعی و یادگاری وسایلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم.

مینی بوس آقای ثناعی اینا از ما زودتر راه افتاده بود ولی چند باری در وسط راه به اونها بر خوردیم.
توی اتوبوس که رسیدیم همه ی بچه ها از هوش رفتن و یه فضای آرومی ایجاد شده بود تا بتونم از همه ی بچه ها در هنگام خواب عکس بگیرم و کلی عکس خواب گرفتم که بعد از بیدار شدن بچه ها همه با دیدن عکسهاشون کلی خندیدن .
ساعت تقریبا 9 بود که همه بیدار شدن و دوباره شور و نشاط به اتوبوس برگشت ...
راننده هم مجددا شروع کرد به غر زدن با اینکه خودش می گفت : کار شما انقدر مهم بود ؟ من فکر می کردم شما برای تفریح می رین ... نمی دونستم کارتون انقدر مهمه ! ( آخه دیشب کلی توی تلسکوپ صور فلکی مختلف رو دیده بود و کلی خوشش اومده بود )
ساعت تقریبا 11 بود که از دوستای عزیزمون خانمهای ص جدا شدیم و به طرف قم راهی شدیم .
نیمی از بچه ها 72 تن پیاده شدن و بقیه هم رفتن دانشگاه ...
سفر به یاد ماندنی و خاطره انگیزی بود مخصوصا در کنار چنین راننده ائی ... البته جا داره از دانشگاه هم تشکر کنم که ما رو از داشتن چنین راننده و ماشینی بی نصیب نگذاشتند ...
از آقای امینی و خانم حسینی هم بابت همه ی کمکهاشون ممنون و متشکرم و از تمامی دوستانی که در این سفر ما رو همراهی کردن ...
به امید سفرهای بهتر ...................

